تبليغاتX
ღلـــَــحــظﮧ هـــــــاﮮ اَرغوانــــــےღ

































ღلـــَــحــظﮧ هـــــــاﮮ اَرغوانــــــےღ

❆هــــــــــے فلانـﮯ!....زندگـــے شــــاید همیــטּ باشد❆

                  خدایا

                                        بـمن زیستـﮯ عطا ڪن ڪـﮧ در لحظﮧ مرگ                                 

  بر بی ثمرﮮ لحظﮧ اے ڪـ برای زیستن

    گذشتـﮧ است،حسرت نخورم

      و مردنـﮯ عطا ڪن ڪـﮧ بر بیهودگیش

   سوگوار نباشم
وبگزار تا آن را من خود انتخاب کنم


اما آنچنان ڪـﮧ تو دوست دارﮮ

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

نوشته شده در یکشنبه 1390/05/30ساعت 11:3 توسط Ya30|

دوستای گلم ،همه اونایی که این مدت همراهم بودن خیلی دوستون دارم.یه مدتی نیستم.معلوم نیست تا کی.

خداحافظ




نوشته شده در دوشنبه 1391/02/11ساعت 23:37 توسط Ya30| |

دوباره اومدم با قسمت دوم نوروز نامه که قولشو داده بودم.

احتمالا  این آخرین آپم تا تمام شدن این ترم تحصیلی باشه.دیگه کمتر میتونم بیام به وبلاگ و دوستای عزیزم سر بزنم.


لطفا برید به ادامه مطلب همشو براتون نوشتم


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1391/01/16ساعت 13:58 توسط Ya30| |

درود به همه حاج خانوما و حاج آقاها.عیدوتون مبارک.صد سال به این سالا هرروزتان نوروز ،نوروزتان پیروز...202719_rainbowf.gif

در سال 91 این اولین نوشته ی بنده خواهد بود.آپی با مزه ی جون کندن!چون خداییش نمیدونستم چی باید بنویسم و

الانم نمیدونم چی نوشتم.صرفا چرت نوشته ای برای نزدیک به شدن به فضای نوستالژی اطرافم!(به به ..خودمم تعجب نمودم بسی  بسیار.ماشالا نبوغ در این حد!!؟)434819_inboxsmiley.gif

مطالب زیاده تو دو قسمت ایشالا تعریفشون میکنم که قسمت دوم همراهه با ماجراهای سیزده به در!273920_mail1.gif

خب چون نوشته ی امروزم طولانیه برید تو ادامه مطلب همشو بخونید.مدیونید اگه کم بزارید.


پ.ن:آهنگ وبلاگم رو عوض کردم.آهنگ جدید محسن چاوشی.پِلِی کنید بگوشین.


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 1391/01/06ساعت 18:53 توسط Ya30| |

توجه!!!اين پست +پست پايين هر دو رو تو يه روز ارسال کردم.لطفا هردوشونو بخونيد و نظراتتونو جدا جدا

براي هرکودوم بنويسيد.

وقتي که وارد دنياي جديدي ميشي دنبال يه آشنا ميگردي که هواتو داشته باشه.هميشه اولين کسي که پيدا ميکني

ميشه مريد و مرادت تو اون محيط.


من يه قاعده اي براي خودم دارم و برام مهمه.براي من اولين ها اهميت زيادي داره.هميشه واسم خوش يمن بوده.

اولين روز،اولين عشق،اولين دوست،اولين ديدار،اولين آشنا و....

قبلا تو محيط نت زياد ميومدم ولي اولين انجمني که توش عضو شدم و فعاليتمو توش ادامه دادم انجمن علمي ايران

بود.خب اولش محيط خيلي برام غريب بود.تو انجمن گم ميشدم.يادمه اولين کسي که توي اين انجمن برام پيام خوش آمد

گويي فرستاد کسي بود با اسم کاربري سلطان(داداش علی).اولين کسي که منو تو محيط مجازي آبجي صدا کرد.همين

آبجي داداش گفتن ها منو پايبند اون انجمن و بچه هاي گلش کرد.بچه هايي که هنوزم که هنوزه با وجود اينکه نزديک به

يک سال که اون انجمن درش تخته شده ولي باهاشون در ارتباطم و اونارو مثل دوستا و خواهر برادراي خودم ميدونم.


5 اسفند روز تولد اولين داداش مجازيه من داداش علی.کسي که به جرئت ميتونم بگم عزيزترين فردي که تو محيط نت

باهاش آشنا شدم.اولين کسي که داداش واقعيم نبود ولي منو آبجي صدا کرد و حالا اونو مثل داداش واقعيه خودم دوسش

دارم.


بريد تو ادامه مطلب جشن تولد داداشمو گرفتم...


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 1390/12/04ساعت 16:12 توسط Ya30| |

از اسفند به بعد حال و هوای عید تو همه جا میپیچه.

شاید سه سال پیش یا قبل از اون بود...از اول اسفند شمارش معکوس واسه اومدن عید شروع میشد.دوستم نسیم ثانیه

شمار کلاسمون بود.هرروز صبح قبل از اینکه کسی بیاد تو کلاس رو تخته مینوشت : فقط ...روز تا آغاز سال نو مانده.


هرسال که میگذره همه چی تغییر میکنه.یادمه چند سال پیش از اواخر بهمن چشم بازارو در میاورم واسه خرید

عید.خونه تکونی هم از همون موقع شروع میشد.الان خونه تکونی که هیییچ واسه خرید عید مامانم بزور منو میفرسته

بیرون.دیگه قدم زدن تو این خیابونا،بین این مردم اصلا واسم جذاب نیست.


نمیدونم چه رابطه ای بین گذر زمان و کاهش ذوق افراد وجود داره.هرچی سنم بالاتر میره بی ذوق تر میشم.یه زمونی

نزدیک عید که میشدم همه دل مشغولیم درست کردن سفره هفت سینو این چیزا بود.ولی الان به تنها چیزی که فکر نمیکنم

همینه.شایدم به خاطر اینه که دل مشغولیای مهتری پیدا کردم.

+محیطی که توش هستی خواه ناخواه رو عقایدت تاثیر میزاره.جوری عوضت میکنه که خودتم خبر دار نمیشی.به قول

انیس که میگفت افکار و عقیده هاتو بنویس و بچسبون به دیوار که همیشه جلوت باشه تا هیچی نتونه عوضت

کنه.اونروز با دوستام نشسته بودیم حرف میزدیم وقتی بهشون گفتم همشون خندیدن،گفتن ما اصلا نمیدونیم افکار و عقیده

هامون چیه که بنویسیمشون.دیدم راس میگن بنده های خدا.خودمم از خیلی عقیده ها و باورهام خبر ندارم و فقط بر حسب

عادت انجامشون میدم.

+به روزای آخر سال که نزدیک میشم یاد قول و قرارا میفتم.همون قولایی که اول سال تحویل به خودم و خدا داده

بودم.شرمنده میشم ...هم پیش خودم ...هم پیش خدا...دلم میگیره ازاین همه فراموشی.

*و براى ما مثلى آورد و آفرینش خود را فراموش کرد گفت چه کسى این استخوانها را که چنین پوسیده است زندگى مى‏بخشد!* سوره یس آیه 78

نوشته شده در پنجشنبه 1390/12/04ساعت 12:9 توسط Ya30| |

بعد از یه مدت طولانی که بازهم مغزمان هنگیده بود خدمتتان حضور یافتیم.سوجه به دستمان نمی رسید.عذرsmilie_girl_075.gif

 و اما...عزممو جزم کردم که هرطوری شده حتی حاضرم چرت و پرت بنویسم(قابل ذکر است که آپ های قبلی هم کم

از پرت و پرت نداشتند)ولی بنویسم که وبلاگ جان و روحی تازه بگیرد از این سکوت جان گداز رهایی یابد.

حرف برای گفتن زیاده ولی خیلی در هم بر هم و به هم نامربوطن.اخیرا دوتا سوتی مشتی از صدا سیما گرفتیم که بسی مشعوف شدیم.

یکی از این پارازیت ها مربوط به بخش هوا شناسیه اخبار ساعت 14 دیروز بود.

اون بخشی که دمای هوای استانارو نیشون میده هاا.اونو میگم...

همینجوری کاسه چشمامو دوخته بودم به دمای استان ها که ببینم کودومشون از همه سردترهsmilie_girl_027.gifقراربود مثلا رکورد

بزنیمsmilie_girl_036.gifجونِ من نخندین آخه از بیکاری تموم دلخوشیم این شده که شهرمون رکورد سردترین شهر ایرانو بزنه و ما کلی خر کیف شیمsmilie_girl_149.gif

ها داشتم میگفتم...دمای استانارا دونه دونه زد بعد از سری دُوُمِشون دیدم دَماشون داره به طرز عجیب و تصاعدی بالا میرهsmilie_girl_266.gifاز دمای 20شروع شده بود و دونه دونه به هراستان که میرسید یکی اضافه میشد.

رسید به ولایت خودمون چشام شاخ درآوردsmilie_girl_094.gif

دمای یه شهر کوهستانی تو چله ی زمستون زده بود 45.وسط تابسونم ما این مقدار گرمارو تجربه نکرده بودیمsmilie_girl_249.gif

و همین طور به ترتیب پیش میرفت....همدان 55.تهران50.آخرین شهر بر اساس حروف الفا یزد بود که رکورد گرمارو زدsmilie_girl_286.gif!!!!65


ما دیگه مرده بودیم از خنده...آخه این چه هواشناسی ایه.به ترتیب حروف الفبا دما اضافه میکردنsmilie_girl_101.gif

هوا شناسیتون با مُخَلّفات تو حلقمrolleyes_girl2.gif

مورد دوم مال یک روز قبل از شهادت امام رضا بود.مشهد مقدسو نشون میداد مجری رفت با چنتا بچه مصاحبه کنه.

یه دختر کوشولوی نازنازی به تورش خورد.بعد از مصاحبه کردنو این حرفا بهش گفت عمو جون یه شعر

بخون ببینمsmilie_girl_068.gifدختره صداشو صاف کرد آواز سر داد....

ای زنبور طلااااایییی.....(بعد از اندکی فکر کردن).......smilie_girl_168.gif

ادامه داد...امشب کجااا میخااابیییی؟؟!؟!زیر علم پیغمبر صلوات بر محمد(ص)smilie_girl_094.gif

والا تا اونجایی که ما مُخَیَّلَمون یاریمون میده این دوتا شعر کاملا مجزا از هم بوده و هیچ سِنخیّت و نسبتی

با یکدیگر نداشته مگر اینکه به تازگی

فامیل شده اندsmilie_girl_121.gif(داخل پرانتز هردو شعر و میزارم که مقایسه کنید.شعر اول:ای زنبور طلایی نیش میزنی بلایی ....والاآخر

شعر دوم :خودمم اولشو یادم نیسsmilie_girl_162.gifbiggrin_girl.gifsmilie_girl_308.gif  پرانتز بسته.)


بعلــــه ،میگفتم...خلاصه ما در عجب ماندیم از قدرت ترکیب و تجزیه

آن طفل مذکور که با چه ظرافتی دو شعر کاملا مجزا را به هم وصله زد

و شعری نو(جدید منظورم است نه نیمایی)تحویل جامعه هنری داد.smilie_girl_172.gif

و در انتها...دوستان گرامpleaz  اینجانبو ببخشید  چرت و پرت همی پراکندیم

از روی بی سخنی.smilie_girl_187.gifایشالا از دفعات بعد بیشتر رو نوشته هام کار میکنم.smilie_girl_073.gifاینای که نوشتم صرفا جهت باز شدن قفل ذهن آکبندم بود.

کم و کاستش رو نادیده بگیریدsmilie_girl_079.gifجبران میکنمsmilie_girl_086.gif



نوشته شده در دوشنبه 1390/11/10ساعت 13:9 توسط Ya30| |

سلامروزای زمستونیتون پر برف

دیشب یه خواب قشنگ دیدم....  

عجب شیرین شکر خوابی!

سراپا حسرتم اکنون که بیدارم.


خوبیـِ خواب دیدن به اینه که خیلی از کارایی که تو بیداری نمیتونی انجام بدی تو خواب

مثـِ آب خوردنــِ..مثلا پرواز!

ولی کائنات کلا عادتشونه تو هر شرایطی؛ خواب و بیداری به من ضد حال بزنن...

من امشب از شما می پرسم ای ارواح پاک کائنات،آخر چرا با این همه انس عجیب و آشنا جانی ،

مرا در جمع خود بیگانه پندارید!


خوابِ یه دریا میدیدم.رو سطح نزدیک به آب ...یه چیزیو گرفته بودم که منو تو آسمون معلق نگه

داشته بود و پرواز میداد؛بعد از اینکه کلی رو سطح آب پرواز کردم و حسابی حالم جا

اومد یهو سرعت گرفتم و دور خودم چرخیدم.مثل بادکنکی که بادش یهو خالی میشه تو هوا دور

خودم چرخ خوردم  و چرخیدم تا اینکه بالاخره....سقوط آزاد....فِرتی از خواب پریدم.

تجربه جالبی بود و البته ضد حال جالبتر.


اینم بگم1:با یکی از دوس جونام بحثم شده بود شدیـــــــــــــــــد.جنگ بر سر اعتقادات!

تا چند روز متمادی اگه جلو چشام ظاهر میشد به احتمال قریب 99%عمر شیرینش گوارا می گشت!ولی چه کنیم دیهههه!رگ خوابمونو پیدا کرده.دیروز یه اس عچقولانه

فرستاندوند که دامنم از کف برفت و مجددا مِهرش در دلم تابشناک گشت!اصلا انگار نه انگار که کارمون به گیس و گیس کشی رسیده بود. با همین کار خیر و پسندیده خاطره

شورش های اخیرش رو خنثی کرد.به این میگن جهان بینی بر پایه روابط خیشاوندی!!

هوم؟!!  این دوستمو میشناسیدهاااا

.قبلا ذکر خیرش شده بود!اگه گفتییییین؟!؟!همون که منو حرص میده هااا.آوَرین دُلُسته خودشه!


اینم بگم2:یکی از ریفیخام یه اس بانمک داده بود مینویسم شمام مستفیض بشین:


دوسِت دالَم یه خُلده    قد یه سوکسِ مُلده
سَلِت کلاه گُداشتِم      سوکسه هنوز نَمُلده



اینم بگم3:جای شکرش باز هم باقیست.

تو هنوز اینجا مرا داری.

من تورا دارم.

ما هنوز اینجا شناساییم

که چه هستیم و که هستیم و کجا هستیم..

و چرا هستیم؟؟

این اصلی ترین اصل است

که چرا هستیم؟



اینم بگم4:اشعار قرمز رنگ از اخوان عزیز

نوشته شده در دوشنبه 1390/10/19ساعت 19:26 توسط Ya30| |

مغزم هنگ کرده .اصلا نوشتنم نمیاد.هیچ اتفاق خاصی هم نیفتاده  که بنویسمش.همه روزام مثل همن.

تنها اتفاق این بود:

دیروز آیفن درمون خراب شده بود.منم نمیدونستم خرابه.قرار بود دو تا از فامیلامون بیان خونمون.زنگ که زدن من

جواب دادم:بله؟ دیدم کسی جواب نمیده.با خودم گفتم لابد این بچه مدرسه ایان که شیطنتشون گل کرده.چند ثانیه بعد دوباره زنگ زدن.بازم من گفتم بله؟؟؟   ایندفه یکم بلندتر و خشن تر.  بازم کسی جواب نداد دو سه بارم تکرار کردم ولی فرجی نشد.

بنده های خدا هی از پشت در میگفتن درُ باز کن ماییم.صداشون نمیومد.نیم ساعت تو سرما وایسادن.بعد دیدن من خیال ندارم درُ روشون وا کنم با سنگ محکم به در کوبیدن.بالاخره داداشم رفت درُ باز کرد اینا اومدن تو.

منم اینجوری   کلی خجالت کشیدم.توضیح دادم که ماجرا چی بود.گفتن عیب نداره الان خودمون ردیفش میکنیم.

پیچ گوشتی و لوازم مورد نیازو آوردم.دو نفری افتادن به جون آیفن خونه.یکیشون گوشیِ آیفنُ از جاش

درآورد داد دست اونیکی.اونیکی هم دستشو گرفته بود رو قسمتی که حرف میزنیم صدامون میره هاا .

همشم آروم حرف میزد.من مونده بودم تو کَفِ کارِ این یارو.داداشمم یه چیزایی گرفته بود.بهش گفت چرا جلوی گوشیو با دستتون محکم نگه داشتین؟
یه نگاه عاقل اندر سفیه به داداشم انداخت گفت خب معلومه دیگه
.اینجارو نگه ندارم صدامون میره بیرون!!!

بعد یه لحظه هممون اینجوری نگاش کردیم.  



خودشم مشکوک شد خودشو برانداز کرد دید سیم گوشی رو زمین وِلِ.تازه آقا مهندس دو قِرونیش افتاد.آروم آروم دستشو کشید کنار گفت :خب چیههههه؟!فک کردم گوشی وصله دیگه.

ما دیگه ترکیده بودیم از خنده.یارو مهندس برقِ مملکتمونه فارق التحصیل دانشگاه تهران!خدا رحم کنه به ماها


باز جای شکرش باقیه که بالاخره بعد از سه ربع وَر رفتن با دستگاه بدونِ خسارت جانی و مالی  دُرُستوندَنِش.


اینم بگم1:این روزا به شدت محتاجِ بهونه ای برای خندیدنم.با همین اتفاق کوچولو دو ساعت رو زمین ریسه رفتم

اینم بگم2:آهنگ وبم موقتیه.چند روز گذاشتمش بعد که از چشمم افتاد عوضش میکنم.

نوشته شده در شنبه 1390/10/17ساعت 21:44 توسط Ya30| |



لحظﮧ اﮮ ڪـﮧ چرایـﮯِ آمدטּِ مـטּ ، در قطعیتِ بودטּِ تو رنگ می بازد؛حسـ بـﮧ نامــِ عِشق متولد مـ شود



برچسب‌ها: عشق, من, تو
نوشته شده در پنجشنبه 1390/10/08ساعت 11:20 توسط Ya30| |

این پست دَرهَمــِ.  همش پی نوشتِ.شماره میزارم واسش

1)امروز رفتم 98ایا. فیلـ/تِرش کردن.چه جَلَـــب!!دمشون جیزززز.

خدا! منم میخام فیلتر کنم.

یادم میدی؟دلم میخاد یه چیزاییو یه جوری فیلتر کنم که قوی ترین فیلتر شکن  هم از پَسِش بر نیاد.


2)یه جمله ی تکراریُ کلیشه ای:می خوام به گذشته برگردمُ یه حرفاییُ که نزدم بزنم،یه کاراییُ که نکردم انجام بدم.و خیلی چیزارو پاک کنم.

حیف  که نمیشه.


3)بدترین کاری که میتونی در حق کسی انجام بدی اینه که بی اجازه وارد حریم خصوصیش بشی.چقد بدم میاد ازین جور رفتار.

حتی اگه اونم متوجه نشه به خودت هیچ وقتِ هیچ وقت این اجازَرو نده که شاٌن و ارزشِ خودتو به خاطر یه کنجکاویِ مسخره از دست بدی.حتی تو خلوتِ خودت برای شخصِ خودت یه آدم با ارزش باش.


4)خداجون یه چیزی ازت میخام نه نگو.یه آنتی ویروس باحال.واسه pc نه.وا3 خودم


5)وقتی سرما میخوره صورتش گل میندازه.لباش قرمزِ قرمز میشه.قربونِ چالِ لُپش برم....فکر بد نکن.دخمَلِ

6)منتظرِ یِ ایمیلم از طرف یِ نفر. دعا کنید ج بیاد.فوریه.خیلی ضروری

نوشته شده در دوشنبه 1390/10/05ساعت 13:24 توسط Ya30| |

درووووود دوستان.


یلدا هم گذشت.قبلش فک می کردم قراره شب یلدا اتفاقای خوب و خاصی برام بیفته که بیام اینجا

 براتون تعریف کنم.


ولی امسال یکی از مزخرف ترین یلداهایی بود که داشتم.چون جایی نرفتیم.اینطور که بوش میاد سال بعد از اینم مسخره تر خواهد بود.

علتشم کاملا واضحه.هر سال که میگذره بین خونواده ها بیشتر فاصله میفته.مثل اینکه گذر زمان

رابطه ی عکسی با صمیمیت بین ارحام داره!


یاد 8-9 سال پیش به خیر.مامان بزرگمینا خونشون کرسی داشتن.عکسای شب یلدای اون موقع رو دارم.خیلی خوش میگذشت. من و دختر پسرای فامیل هم که همه بچه بودیم و شیطون.میزدیم سر و کله هم دیگه. الان بیشترشون ازدواج کردن و یلدا میرن خونه پدر و مادر همسرشون.احتمالا تا چند سال دیگه خودمم مثل اونا میشم.

خودم خیلی دوس دارم رسمو ورسومای که از گذشته مونده رو تو زندگیم اجرا کنم.مثلا همین دور هم

جمع شدنا و فال حافظ گرفتنو هندونه خوردنو بقیه کارا.امسال وقتی مامانم گفت جایی نمیریم بدجور

خورد تو ذوقم.منم از حرصم رفتم سر کامپیوتر نشستمو هرچقد مامانم صدا زد که بیا هندونه بخور نرفتم.یه عکس هندونه قرمز و شیرین زدم رو صفحه کامپیوتر و هی بهش زل زدم.کم کم واشر دهنم فعال شد و آب ازش سراسیر گشت!
گفتم حالا چه کاریه ؟سر لج و لجبازی حیف نیست هندونه از دستت بره؟  پاشدم رفتم پیش بقیه که یه گاز از هندونه شب یلدا بزنم بعدا عقده ای نشم. هندونه که چه عرض کنم!برف زمستونی پیش سفیدیش کم میاورد(الحمدالله برفم که نمیاد)با همون یه گاز اول بهم ثابت کرد که عمرا اگه بزارم شب شیرینی داشته باشی.
جهنم ضرر!!
دوباره میرم پشت پی سی  یه فال آنلاین باز میکنم.زیاد جالب نبود.آها یادم اومد نیت نکرده بودم.این قبول نیست.یکی دیگه:


آناﻥ که خاڪ را بـنظر ڪیمیا کنندآیا بود ڪگوشـ چشمــﮯ به ما کنند

ایشالا که  معنیش خوبه.



شکلکها از شکلکستان

نوشته شده در شنبه 1390/10/03ساعت 11:9 توسط Ya30| |

دوباره اومدیم با یه آپ جدید.تو آپ قبلی گفته بودم که قراره عکس یه نفرو بزارم.

اون یه نفر آقامونه!بله درست شنیدین آقامون.ما آقامونو خیلی دوست میداریم.

چند روز پیش بعد از عزاداریه روز عاشورا اومده بودن خونمون به همراه مادر بزرگوارشون.
منم از دیدنشون خعلی خوشحال شدم.ایشونم مثل اینکه بیشتر از من ذوق زده شده بودن.هی زیر چشمی به ما نیگا نیگا میکرد و لبخندای نمکی تحویلمون میداد.و البته بعضی از لبخنداش همراه با چاشنیه چشمک بود.انقد این لبخندا زیاد شد که مامانش یه نگاه معنادار بهمون کرد و منم کلی خجالت کشیدم.اسم آقامون پرهامه.

عکساشو گذاشتم تو ادامه مطلب میتونید ببینید.

فقط قبلش به خانومای محترم توصیه میکنم که چشاتونو درویش کنید و بعد از دیدن عکسا

 از به کار بردن کلمات مخالف شئونات اسلامی اکیدا خودداری کنید.ما خیلی رو آقامون غیرت داریماااا.مال خودمونه
.به هیشکی نمیدیمش.


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 1390/09/22ساعت 13:51 توسط Ya30| |

چند روز پیش در مجلسی حرفی پیش آمد که عتیقه جان از ما در خواست کرد که به خاطر این اتفاق فرخنده

با هم برویم کافی شاپی چیزی تا مهمانی دونفره ترتیب بدهیم.شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے از قضا عروس خونواده عتیقه جان هم

در مجلس حضور داشتند و از آنجایی که ایشان اساسا انسان باکلاس و لارجی می باشد پیشنهاد دادند که

برویم کافی شاپ بووووق در فلان جای خیابان بووووق.ما هم که حساب جیب مبارکمان را داشتیم آب دهنی قورتیدیم و سریعا تلاشش کردیم تا تغییر موضع بدهیم.فرمودیم:کافی شاپ اصلا حال نمی دهد،

من یک مغازه لبویی سر خیابان بوووق می شناسم که لبوهایی دارد شیرین تر از شهد عسل.


ولی گویا پیشنهادم به خُلق دوستان تَنگ آمد که با اشارات چشم و ابرو و نگاه غضب آلود به من فهماندند که بِــبــــــَـــــــنــــــــــــد.

ما هم سر را به زیر افکندیم و تسلیم اوامر جمع گشتیم.


خدا بگویم چکار کند این سحر بانو را که عتیقه جان را به جانِ نیمه جانم انداخت و خودش همراهمان نیامد تا کمک خرجم شود.
فردای آنروز راهی کافی شاپ بوووق گشتیم.انصافا جایِ با کلاسی بود.مخصوصا آهنگ ملایمی که فضا را عطر آگین کرده بود با حالِ خوشمان عجین شد بدجــــــــــور!

خلاصه نشستن فرمودیم و جناب آقای گارسون لیستی به دستمان دادند.عتیقه جان فرمودند که سحر بانو

از پِشلِمبای اینجا تعریف کرده که طعمی بسیار نیکو دارد ،از دستش ندهید،بخورید و بیاشامید ولی اسراف نکنید! یاسی بانو ترجیح داد آب هویج بستنی بخورد در این هوای سرد!شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

از وجنات آقای گارسون خدمتتان عارض شوم که پوزِکسیون چهره ایشان به سمت چپ راهنما می زد.یک بار مشاهده رخسارش برابر با کفاره گناهان یه عمر آدمی!


بعد از اندی ناگهان در گشوده شد و سه عدد بانوی داف با سایز بندی های مدیوم،لارج و ایکس لارج

وارد گشتندی.ورود ایشان همی و متصاعد شدن انواع ادکلن های مردانه و زنانه در فضای کافی شاپ همی!

از سر و روی رنگ آمیزی شده شان همین بس که من با مشاهده آنان بدین صورت گشتم....خدا رحم کند به حال موجودات نر!شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

افراد مذکور پشت سر من و روبروی عتیقه جان سکونت گزیدند.بعد از ایکی ثانیه سه عدد نر بچه از طبقه بالای سالن پایین آمدند.و بقدری چهره هاشان خیره کننده بود که من احساس کردم این ها از من دختر تَر(!) هستند.شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے و یاد یک شعر معروف افتادم که شاعر می فرمایند از اون بالا کفتر میایه!شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے


با عتیقه جان در حال مرور خاطرات بودیم که متوجه شدم جسمش نزد من ولی روحش در جای دیگریست.چشمانش برق می زد و به منظره پشت سر من خیره گشته بودچرخی زدم که ببینم آنجا چه خبر است که اینچنین عتیقه را مجذوب خویش کرده....

چشمتان روز بد نبیند.چه خبـــــر بود آنجا.افرادی که از آنها یاد کردم ،نرو ماده.در گوشه سالن در حال ترکاندن لاو بودند و کیلو کیلو دل و قلوه بود که رد و بدل می شد.


عتیقه را تهدید کردم که اگر بار دیگر این منظره گناه آلود را بنگری چشمانت را به کف سالن خواهم دوخت!زوددتر آن نوشیدنی عجیب را کوفت بنما تا این مکان گناه آلود را ترک گوییم.شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے


در تمام مسیر سحر بانو را در دل لعنت می فرستادم و عتیقه جان منتظر بود تا به منزل برسیم تا حساب جفتشان را از دم برسم.و حالشان را اخذ نمایم..شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے


برچسب‌ها: خاطره, کافی شاپ, مهمانی
نوشته شده در سه شنبه 1390/09/22ساعت 11:18 توسط Ya30| |

-نشستی و به یه گوشه خیره نگاه میکنی...یکی میاد میگه خوش به حالت چقد آروم و ریلکسی.کاش منم مثل تو بودم.

چند لحظه بعد یکی دیگه میاد و میگه چرا رنگت پریده؟!به نظر مضطرب میای.خیلی استرس داری نه؟؟!!!


یعنی  حس درونیم از قیافم معلوم نیست؟!؟!تشخیص دادنش خیلی سخته؟!؟!
جالب تر اینکه هیچ کودوم از حرفاشون درست نبودبعضی وقتا کِیف میده آدمایی که دورتن ندونن تو چه حسی داری!


-دست از سرمون برنمیدارن.من که باهاشون کاری ندارم.ولی اونا همش تو فکر اینن که یه روز منو بچزونن.

اگه موفق بشیم نادیده میگیرن ولی اگه شکست بخوریم میرن همه جا میگن فلانی نتونست!

خودت باش!!تا کی میخای منو با خودت مقایسه کنی؟!!مطمئن باش اینجوری به هیچ جا نمیرسیُ همیشه درجا میزنی!


-تو آپ بعدی چنتا عکس میزارم واستون  از یه نفر!میخام سورپرایزتون کنممنتظر باشین


پی نوشت1:یه مدته مرز بین خواب و بیداریم کمرنگ شده.دیگه دقیقا نمیدونم کی خوابم کی بیدار!

تو خواب دیدم دوستم بهم یه اس ام اس زده وقتی از خواب پاشدم جواب اس ام اسشو دادم.

بیچاره رفته بود تو فکر که من جواب چیو دادم.وقتی بهم گفت که همچین سوالی نپرسیده رفتم inbox گوشیمو نیگا کردم دیدم راست میگه!

خواب دیده بودم....خواب هام خیلی واقعی شده 



پی نوشت 2:دو شب پیش عتیقه جونم اومده بود خونمون گیر داد وبلاگو بیارم ببینه.همه مطلبایی هم که در موردش نوشته بودم خوند.آبروم رفت.ولی گفت عیب نداره بقیشم بنویس من راضیم

...................................

شکلک ها از شکلکستان



نوشته شده در دوشنبه 1390/09/21ساعت 7:45 توسط Ya30| |

امروز درست کردن ناهار به عهده من بود.با خودم گفتم کباب تابه ای درست میکنم که

درد سرش کمتره.یه دونه پیاز برداشتم که رنده کنم.خونه خیلی سوتــُ کور بود.تلوزیونــُ روشن کردم.

برنامه عزاداریــِ محرم پخش میشد.جلوی تلویزیون نشستمو مشغول رنده کردن پیازشدم.

صدای عزاداری هنوز از تلوزیون پخش میشد.داشتم به این فکر میکردم که اینایی که تو

عزاداریا گریه میکنن چه دل با صفایی  دارن ،خوش به حالشون.همچین اشک میریزن که

مو به تنِ آدم راست  میشه .ولی من نمیدونم چرا اصلا اشکم در نمیاد.مگر اینکه خیلی به

خودم فشار بیارم.پیازو گرفتم دستم.چند ثانیه بعد تندیــِ بوی پیاز باعث شد اشک چشمم

تحریک شه.چشام میسوخت.همینجوی آب میومد ازش.زودی چشامو بستم.دیگه اشکم نمیومد...

انگاری خدا جوابمو داده بود.فهمیدم چرا وقتی روضه میخونن اشکم در نمیاد....چون چشامو بستم...

وقتی چشماتو رو حقیقت ببندی دیگه اشکت نمیاد...

            

  .      .      .    .     .       .      .       .       .       .      .        .       .     .

 دارمـــــ  هوای گــ ــریــه...خدایـ ــااا ! بهانه ایـــــ ــــــ 

                                                

نوشته شده در جمعه 1390/09/11ساعت 0:0 توسط Ya30| |


امروز آجی کوچیکه یه سوال ازم پرسید.گفت:آبجی؟این پسر بچه هایی که هم سن منن موهاشون کچله دیگه مو در نمیارن؟؟

منم گفتم :نه بابا !در میارن.اونا موهاشونو از ته میزنن تا دوباره موهاشون پرپشت تراز روز اول  دربیاد.

خواستم یه خلاقیتی به خرج بدم یه ذره توضیح اضافی بدم.گفتم اونایی که کچل میشن دیگه مو در نمیارن کسایی هستن که سنشون بالا میره موهاشون خود به خود میریزه.


گفت :مثلا از کِی موهاشون میریزه.


منم دیدم اگه بهش یه محدوده سنیو بگم نمیفهمه چون تا 12 بیشتر بلد نیس بشمره.گفتم هر وقت بابا شدن موهاشون میریزه.

گفت یعنی داداشم وقتی بابا شد موهاش میریزه؟؟؟


گفتم :آره شاید بریزه.


گفت پس چرا موهای بابای خودمون نریخته.یعنی هنوز بابا نشده؟؟؟؟
گفتم :ریختن مو ارثیه.موهای بابا نمیریزه.آخه باباش کچل نبود
گفت :اگه ارثیه پس چرا موهای داداش میریزه؟؟مگه بابا کچله؟؟؟
دیگه داشتم دیوونه میشدم.

زدم زیر همه چیو گفتم اصلا موهاشون نمیریزه.نه موهای بابا نه موهای داداش.اصلا مردا موهاشون نمیریزه.حالا برو کنار بزار به کارم برسم


گفت پس چرا موهای دایی ریخته.مگه دایی مرد نیست؟؟؟

واااااااااااااااااااااای.بچه تو چقد سوال میپرسی.دیوونم کردی .اصلن من بلد نیستم برو از مردا بپرس که چرا موهاشون میریزه.


رفت پیش داداشم.گفت داداش چرا موهای مردا میریزه؟؟؟؟
داداشم از همه جا بی خبر .گفت مردا وقتی زن میگیرن موهاشون میریزه.

آجی همون سوالایی که از من پرسید یه بار دیگه از داداشم پرسید. 
اونم مثل اینکه دووم نیاورد .گفت:ااااااااااااااااه.اصلا به من چه .این سوالو باید ا زخانوما بپرسی.بپرس چه بلایی سر شوهراشون میارن که موهاشون میریزه.

نگاهِ آبجی کوچیکه دوباره برگشت به سمت من...

..............

شکلکها از شکلکستان

نوشته شده در شنبه 1390/09/05ساعت 14:11 توسط Ya30| |

 

سلااااام.قبلا در مورد عتیقه جون یه چیزایی بهتون گفته بودم.ایشون یه وظیفه خطیر به دوش دارن و

اون حرص دادنِ منه. 


چند روز پیش از بیرون اومده بودم خسته و کوفته.گفتم یه چُرت بزنم خستگیم دَر بره .همین که سرمو گذاشتم زمین یه اس ام اس اومد.
از طرف عتیقه جون.با این مضمون: یاسی دستت درد نکنه با این محمد طاهات.بد شناختی منو عزیز!!!!!
من این شکلی شدمیا خداااا!!! محمد طاها کیه؟؟!!؟من مگه چجوری شناختمش؟؟!!!
زودی  بهش اس زدم که ماجرا چیه؟؟محمد طاها کودوم خَریه؟؟تو حالِت خوووبه؟؟؟؟
یه ربع بعد جواب داد:سوء تفاهم شد.بگذر ازین ماجرا

من که دیگه جوش آورده بودم.دوباره بهش اس زدم که تا نگی چی شده ول کن نیستم.

بِنال بینم ماجرا چیه؟!!فکر منو مشغول می کنی بعد میگی سوء تفاهم شده؟؟


چند دِقه بعد گفت :دوس ندارم بگم چون عاشق حرص دادنتم.یه چیزی بپرونم بعد تا تهش نگم.الانم امتحان دارم.جونِ من ولم کن.اصلَنَم لازم نیس فکرت مشغول شه.

من یه اخلاق بدی دارم و اون اینکه اگه یه چیزیو تا آخرش بهم نگن سیستمم به هم میریزه.منم بهش گفتم:نگو. اصلا باهات قهرم.


بعد دوباره رفتم بخوابم که خوابم نبرد.

گفتم یه زنگ بزنم بهش ببینم ماجرا چی بوده.گوشیو برداشتم و شمارشو گرفتم
بــــــــــــعد....فِک کنید چی شنیدم؟!!!!!
   
سلام الاااااغِ عزیززززز حالِت چطووووره؟؟؟.......آهنگ سلام الاغ عزیز با صدای کلاه قرمزی رو پیشوازهِ گوشیش بود...
من دیگه اینشکلی شده بودم
هم خندم میومد هم به شدت عصبانی بودم.گوشیو برداشته میگه میخاستم یه خورده حرصت بدم.ببخشید دیگه دیوونه ام.الان حالت خوبه؟؟؟؟(من گفتم:خو معلومه دیوونه ای.نیاز به گفتن نبود و ....بووووووق)
همون موقع بود که آهی از ته دل کشیدم که خدایا این رسمشه؟  هَمَرو مار نیش میزنه مارو کرم خاکی!(این جمله ایهام داشتهرکی بگه کجاش ایهام داشت یه آفرین بهش میگم!)

پی نوشت1:دیشب ساعت 11 اتفاقی زدم شبکه آموزش دیدم داره رادیو هفتو نشون میده.خیلی ذوق زده شدم.آخه من فکر می کردم دیگه نشون نمیده.تــــــــــااااازه.مجری این برنامشون سید علی ضیاء بود خیلی صداشو دوس دارمهمین...

پینوشت2:اون جمله که گفتم ایهام داره اگه دقت کنید مار دوم هم به معنی ما را هست هم به معنی مارپینوشت3:هورااااا.امروز یه ذره برف بارید. هوا خیلی خیلی سرده


..........................

شکلکها از شکلکستان


نوشته شده در پنجشنبه 1390/09/03ساعت 13:45 توسط Ya30| |


تا حالا شده ...یکیو خیلی دوس داشته باشی،


خیلی.... قبولش داشته باشی، 


واسش یه مشکلی پیش بیاد،


غمگین بشه،


خــــیلـــــ ـــی زیاد،


دلت بخواد ....شادش کنی،


لبخند بزنه،


ولی .....بدونی ....که از ته قلبش شاد نیستـ،


بدونی.... که ظاهرش میخنده ولی توی دلش پر از غمِـ،


کاری از دستت بر نیاد،


احساس بی کفایتی کنی،

.؟؟؟؟؟؟؟

.

من الان همین حِسو دارمـ

............................

شکلکها از: شکلکستان

نوشته شده در شنبه 1390/08/28ساعت 13:14 توسط Ya30| |

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےشِکـْـلـَکْ هآے خآنومےشِکـْـلـَکْ هآے خآنومےشِکـْـلـَکْ هآے خآنومےfest33.gif

یاسی بانو امشب خیلی خوشحاله.آخه امشب شبی  بود که یاسی بانو چشم به جهان گشود.

یاسی خیلی خوشحاله که به این دنیا اومده.آخه یاسی خودشو و زندگیشو خیلی دوست داره
ولی تا الان نتونسته به خاطر این موضوع از خدا جونش تشکر کنه.

یاسی اولین پیام تبریک تولدشو از داداش علی گرفت.دقیقا مثل سالِ پیش.یاسی از داداش علی خیلی ممنونِ چون همیشه مثل یه داداشِ واقعی براش بود.

مامانِ یاسی هم چند روز زودتر پیشواز رفته بود تا از این قافله عقب نمونه.

دو روز پیش مادر خانوم با دست پر اومد خونه گفت:" عسیسم تفلدت مبالک"  شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

یاسی خیلی سورپرایز شد بعد تقویمشو در آورد گفت مگه امروز چندُمه؟؟؟ بعد فهمید مامانش سوتی داده.دو روز زودتر تولد گرفتهیاسی با خوشحالی کادوهاشو باز کرد.


ولی....یاسی از رنگ قهوه ای خوشش نمیاد.البته یاسی میدونه که اسب پیش کشو دندون نمیشمارن.یاسی میدونه مامانش با تمام وجود دوسش داره و کلی زحمت کشیده اینارو خریده.یاسی عاچِقِ مامانشِِ

وقتی مامانش میگه از هدیه ها خوشت اومد یا نه؟...یاسی میگه این بهترین هدیه ای بود که ازت گرفتم مامان جـــــــــــــــونمو چنتا بوسه آبدار رو لُپای مامانش میکاره.یاسی بغض کرده و با تمام وجود به داشتن مامانش افتخار میکنه.

............................................شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

یاسی از همه دوستاش که یادشون بود و حتی چند روز زودتر بهش تبریک گفتن خیلی خیلی ممنونِ و همشونو دوس دارهشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے Smiley   


پـ.نـ .یادم رفت بگم چَن سالم شد.من امشب 20 ساله شدم



نوشته شده در شنبه 1390/08/21ساعت 19:32 توسط Ya30| |

De$ign : sAnAz